عشقولانه

درمورد عشق وعاشقی

عشقولانه

درمورد عشق وعاشقی

نگاهت مهربونه

از وقتی سال ۸۵ شروع شده هر روز با یک اتفاق جدید

روبه رومیشم.

نمی دونم جریان چیه ولی این اتفاق ها را دوست دارم .

از وقتی دوباره دیدمت  خیلی تغییر کردی .

چشمات منو جور دیگه ای نگاه میکنه . نگاهت مهربون تر شده

نمی دونم شاید دعای تحویل سالم داره مستجاب میشه .

فقط اینه می دونم که خیلی خوشحالم خیلی زیاد ...

فعلا چیزی برای نوشتن ندارم یعنی اینقدر ذهنمو پر کردی که

دیگه چیزی برای گفتن باقی نمیذاره .

باور نمی کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

 سوی من گرم ودلنشین باشد.

عیدآمد

عید آمد ...

بهار آمد...

زمستان رفت...با کوله باری از خاطره سال تموم شد و سال نو آمد.

سال نو آمد با هزاران امید وآرزو...

با هزاران خاطره به ثبت نرسیده ...

وقتی که سال تحویل می شد همون لحظه ای که عقربه ثانیه شمار آمد روی ۳۵ ثانیه

همون لحظه ای که قلب آدم برای یک لحظه تند می زنه همون لحظه ای که نفس آدم بند میاد

تو را یاد کردم تو را با تمام خاطراتت ...تو را با چشمان نافذت دیدم ...دیدمت

در آن لحظه کوتاه یک سال با شکوه از مقابل چشمان من گذشت ...سالی که سرتاسر آن با یاد تو

 و با حضور پر شور ونشاط تو گذشت...

می دونی از خدا چی خواستم ؟

گفتم خدایا ...ای مهربونم...به او دلی عاشق عطا کن و به من دلی عاشق تر از آن ...

گفتم ...

گرچه زشراب عشق مستم      عاشق تر از آن کنم که هستم...

به امید روز پرواز در آسمان عشق و محبت...